در جستجوی آلیس
سیان دیوی
. انگلیس
مترجم: صادق طاهری
۱۳۹۴/۰۴/۱۶

سیان دیوی عکاس و ساکن جنوب غربی انگلیس است. فعالیت سیان درزمینه‌ی هنرهای زیبا و سیاست اجتماعی بوده است. حرفه‌ی تخصصی او روان‌درمانی است.سیان، همراه با جم ساوتام و دیوید کاندلر، در حال حاضر در حال تحصیل در مقطع فوق‌لیسانس عکاسی در دانشگاه پلایموس است.

 

 استیتمنت 

این مجموعه شرح‌حالی از زندگی خانوادگی است - تمام تنش‌ها، شادی‌ها، فراز و نشیب‌هایی که در قلمرو یک خانواده وجود دارد. خانواده یک خردجهان است، به دلیل پویایی‌هایی که در بسیاری از خانواده‌ها روی می‌دهد. ما هیچ تفاوتی نداریم. من به‌عنوان یک روان‌درمانگر، به قصه‌های بسیاری گوش‌داده‌ام و جالب است که آنچه از این قصه‌ها یاد گرفته‌ام، بعد از پانزده سال کار در حوزه‌ی روان‌پزشکی، این نیست که ما چقدر از یکدیگر متفاوت هستیم، بلکه این است که همه ما به‌عنوان مردم جامعه چقدر به هم شباهت داریم. آنچه باهم به اشتراک می‌گذاریم حائز اهمیت است. قصه‌ها متفاوت‌اند اما همه‌ی ما عواطف مشابهی را تجربه می‌کنیم. همه‌ی ما نسبت به احساس خشم، اندوه و افسردگی آسیب‌پذیر هستیم. این فهرست ادامه دارد ... 

دخترم آلیس که با سندرم داون متولد شد، هیچ تفاوتی با دیگر انسان‌ها ندارد. او هم همان احساسی را دارد که من و شما داریم. هرچند جامعه ما به این موضوع اذعان ندارد و وجود او ارزشِ کم، یا اصلاً هیچ ارزشی ندارد. آلیس وارد دنیایی شده که اکنون غربالگری ژنتیکی معمول در هفته دوازدهم بارداری سقط‌جنین را به‌جای تولد نوزاد تحمیل می‌کند. درحالی‌که ما در خلوت انتخاب و تصمیم خود را می‌گیریم، تأثیر آن روی جامعه این است که هشتادودو درصد از نوزادان سندرم داون در همان دوره‌ی غربالگری پیش از تولد، سقط می‌شوند. درواقع، پیش از به وجود آمدن غربالگری در پزشکی، کودکانی مثل آلیس به‌شدت به حاشیه رانده می‌شدند و نهایتاً وارد جامعه شده اما توجه کم و مراقبت پزشکی محدودی از آن‌ها می‌شد. 

وقتی آلیس به‌صورت یک نوزاد «ناقص» به دنیا آمد من خیلی شوکه شدم. این چیزی نبود که من انتظارش را می‌کشیدم. در بیمارستان هم خیلی بهمان سخت گذشت. وقتی پزشک متخصص اطفال شروع به معاینه‌اش کرد، پاهایش را کشید، انگشتان شصتش را روی کشاله رانش فشار داد و بلافاصله گفت که باید آلیس را به خانه ببریم و با او مثل بچه‌های دیگر رفتار کنیم؛ اما او مثل هیچ بچه دیگری نبود. خیلی بابت این مشکل نگران بودم و این نگرانی روی ارتباطم با او بسیار تأثیر می‌گذاشت. نگرانی من در تمام خواب‌هایم رسوخ کرد. خواب می‌دیدم که آلیس با یک پتو قنداق شده و من او را فراموش کرده‌ام. بعد قنداقش را باز می‌کردم تا به او شیر بدهم، آنچه می‌دیدم این بود که در یک مایع سفیدرنگ غوطه‌ور شده است - مایع کم‌توجهی؛ هنوز نمی‌توانستم به او شیر بدهم، نمی‌توانستم نیازهای اساسی او را برآورده کنم. 

در مقابل می‌دیدم که آلیس هم متوجه می‌شد که من او را پس می‌زنم و این باعث عذاب بیشتر من می‌شد؛ اما بالاخره من مسئولیت او را بر عهده داشتم، من باید بر تعصباتم غلبه می‌کردم و مثل یک خورشید بر او می‌درخشیدم. نتیجه‌اش این بود که ترس من کاملاً ریخت و من عاشق دخترم شدم. همه ما عاشق او شدیم. می‌خواهم بدانم آلیس چه احساسی دارد از اینکه بدون تمایز، بدون استثنا و بدون تبعیض دیده می‌شود. این پروژه را به او تقدیم می‌کنم، به آلیس.


به اشتراک بگذارید: