ماجراهای جولی و بلیندا
آلساندارا سانگونتی
۱۹۶۸ . آمریکا
مترجم: فاطمه بردال
۱۳۹۲/۱۰/۰۳

تابستان‌های دوران کودکی‌ام در مزرعه‌ی پدرم در حومه‌ی بوئنوس‌آیرس سپری شد. پس از رانندگی در یک بزرگراه طولانی و پر از گرد و خاک به محض رسیدن، به سمت جلوی ماشین می دویدم و شروع می‌کردم به کندن پروانه‌ها از رادیاتوری که هنوز داغ بود. بیشتر آن‌ها رو به مرگ بودند، اما یکی دو تا از آن‌ها به انگشتم می‌چسبیدند، به آرامی محلی برای تکیه به دست می‌آوردند و دوباره زنده می‌شدند و در نهایت پرواز می‌کردند و معمولن بعد از رها شدن‌شان مقداری گرد و غبار از بال‌هایشان پخش می‌شد.

دو خواهر بزرگتر از خود دارم که وقتی من نه ساله بودم آن‌ها نوجوان بوده و در بُعد دیگری از زندگی بودند. بنابراین من بیشتر مواقع تنها حوالی اصطبل‌ها، انبارها و زمین‌ها پرسه می‌زدم. با اسب‌ها و گاوها حرف می‌زدم، برای گوسفندی که همیشه وحشت‌زده بود احساس ناراحتی می‌کردم. با ایزابل همسر سرکارگرمان حرف می‌زدم، روی شاخه‌ی درختان به دنبال پوست مار می‌گشتم، سوسک‌ها را به سمت بالا می‌چرخاندم، بادبادک‌هایی را که از روزنامه درست شده بود پرواز می‌دادم و ...

عصرها روزنامه‌های نیویورکر را که مادرم از سفرهایش به آمریکا آورده بود برش می‌زدم و با تصویرهایش مجله‌ی خودم "زنبور پشمالو" را درست می‌کردم و آن را به ارزش یک پزو به پدر و مادرم می‌فروختم.

شب‌ها صندلی‌ها را بیرون می‌چیدیم و بی‌صبرانه برای ظاهر شدن شهاب‌سنگ‌ها و شمردن ستاره‌هایی که سقوط می‌کنند منتظر می‌ماندیم.

تنها سفر ما رفتن به دُنا بلُنکا بود. جایی که پدرم لاستیک‌ها را می‌برد که تعمیر کند و تخم‌مرغ و پنیر و مربای خانگی بخرد.

او تعدادی سگ و توله‌سگ داشت که به ما خوش‌آمد می‌گفتند، می‌پریدند و چنگ می‌زدند. گوسفندها، بزها، خرگوش‌ها و یابوها آزادانه پرسه می‌زدند و انبوهی از استخوان حیوانات، آهن قراضه و مبلمان قدیمی همه در یک فضای پر هرج و مرج و آشفته بودند.

در این کشور، اکثر مکان‌ها با حضور بازدیدکنندگان از یک مکان آرام و کسل‌کننده و کساد، به یک انفجار جنب و جوش و سر و صدا تبدیل می‌شود. بنابراین تصور می‌کردم در دُنا بلُنکا همیشه یک چیزی خارج از حالت معمول وجود دارد برای رخ دادن.

والدینم آن مزرعه را در سال 1981 فروختند و این باعث شد سال‌های زیادی طول بکشد تا دوباره به حومه‌ی شهر برگردم. زمانی که برگشتم آن‌‌جا یک مزرعه‌ی جدید و کوچک بود در جنوب بوئنوس‌آیرس.

یک روز پدرم مرا به یک رانندگی کوتاه برد تا شخصی پمپ آسیاب بادی‌اش را تعمیر کند. چند کیلومتری رانندگی کردیم و نزدیک تعدادی درخت، سرعت را کم کرده و ایستادیم. یک گله سگ که به نظر وحشی می‌آمدند می‌پریدند و به در ماشین پنجه می‌کشیدند. خانمی از دور، سیم دروازه را باز کرد و به طرف ما آمد و لبخندزنان به سگ‌ها دستی تکان داد تا ساکت شوند.

او جوآنا بود. سال‌های بعد را با ملاقات‌های پیوسته با جوآنا گذراندم، از حیوانات‌ش عکاسی می‌کردم و به داستان‌هایش از گذشته گوش می‌دادم.

معمولا تعداد زیادی بازدیدکننده به مزرعه‌ی جوآنا می‌آمدند. اغلب آن‌ها در سکوت می‌نشستند، جرعه‌ای می‌نوشیدند و بدون گفتن کلمه‌ای آن‌جا را ترک می‌کردند. هر چند ساعت یک‌بار، ماشینی می‌گذشت یا اسب‌سواری می‌آمد و نوک کلاه خود را به نشانه‌ی سلام تکان می‌داد.

بازدیدکنندگان همیشگی اما، دخترهای بزرگ او «چیچ» و «پاچی» بودند که در همان حوالی با خانواده‌هایشان زندگی می‌کردند. آن‌ها با دختران‌شان ژولی و بِلیندا می‌آمدند و در حالی که مشغول پخت نان شیرینی بودند، حرف می‌زدند.

ژولی و بِلیندا همیشه در حال دویدن، بالا پایین پریدن و دنبال کردن جوجه‌ها و خرگوش‌ها بودند. بعضی وقت‌ها من از آن‌ها هم عکس می‌گرفتم فقط برای آن که مرا تنها بگذارند یا از ترساندن و دور کردن حیوانات دست بردارند و اکثر مواقع آن‌ها را از کادرم بیرون می‌کردم.

تا تابستان 1999 نسبت به آن‌ها بی‌توجه بودم، زمانی که خودم را پیدا کردم متوجه شدم من تقریبا هر روزم را با آن‌ها می‌گذرانم. آن‌ها 9 و 10 ساله بودند بنابراین یک روز از آن‌ها خواستم به جای آن‌که کنار بروند، توقف کنند و جلوی دوربین من بایستند.

 

آلساندرا

2009


به اشتراک بگذارید: